یادداشت اول) نمی دانم به خاطر سعی در فراموش کردن است و یا ترس که دیگر رمق خواندن آن نوشته های پیشین را ندارم.نوشته هایی که تو هرگز نخواندیشان ولی قریب به اتفاقشان متعلق به تو بودند.
*
یادداشت دوم) سه روز گذشته را تنها به این فکر می کردم که گاهی حتی در کمک کردن هم عاجزم.فکرش را بکن دوستی داری که در همه حال غمخوار، یار و یاورت بوده.اما حالا که او دلش گرفته تو هیچ کاری از دستت بر نمی آید.تنها خوشحالم و امیدوار که به قول خودش چیز خاصی نیست.اگر چه این جمله کمی غیر قابل باور می زند چون اگر واقعاْ این گونه بود او دلش آن گونه نمی شد ولی کلام "چیزی نیست" یعنی به زودی همه چیز رو به راه خواهد شد.-به لطف الهی.-
*
یادداشت سوم) برنامه هایم شروع شدند.از فردا جدی تر از هر زمان دیگری به امید و یاری خدایم آغاز خواهم کرد.می خواهم نیروی ابتدایی خودم باشم.
*
یادداشت چهارم) امروز به لطف خدا پایم بهتر شد و از عذاب آن همه درد و لنگیدن خلاص شدم.
*
یادداشت پنجم) به حرف های مادر خوب گوش دادم و فکر کردم.فردا به آن بانک خواهم رفت.نمی دانم چه شود ولی می خواهم از زیر مسائل در نروم.می خواهم جسارتم را در برخورد با مشکلات بیشتر کنم.-به لطف و یاری خداوند.-
*
یادداشت ششم) امروز استاد موسیقی ام روی صفحه ۶۳ کتاب زرشکی رنگم زیر قطعه ۵۰م مشکلم را نوشت و سپس رویش آرام خط کشید به گونه ای که هنوز هم می شود از زیر آن خط های سیاه ممتد آن کلمه را خواند :"کم رویی"
*
یادداشت هفتم) Chris Deburg می خواند.
*
یادداشت هشتم) نمی دانم شاید این یادداشت آخرین یادداشت من در این جا تا به چند ماه آینده باشد.شاید.
جمعه 7 مهر ماه سال 1385 | 10:39 PM |
نظرات [0]
<حذف شد>... .می خواهم برای خود باشم و خود.سر افطار به مادر گفتم برای برادر ایمیل خواهم زد و تصمیم نهایی ام را خواهم گفت.مادر می گوید که اگر این تصمیم نهایی ام است باید شدید برایش تلاش کنم.می گویم می دانم.مادر می گوید باشد.سرم پایین است و مشغول خوردن ولی کاملاً نگاه متعجب مادر و پدر را به طور همزمان احساس می کنم.مادر سریع خونسرد می شود ولی پدر برای مدتی صورتش به طرفم می ماند و می توانم حدس بزنم که چگونه با تعجب نگاهم می کند.این را از آن قاشقی که برای چند لحظه در نزدیکی دهانش مانده بود می شد فهمید.همان جا حرف هایی که در این دو هفته اخیر از آن سه سهامدار شنیده بودم در سرم کوبیده می شود و بغضم می ترکد.اشک می ریزم.فکرش را بکن.جلوی مادر و پدر هر دو با هم.مادر می پرسد که چرا می گریم.اتفاقی افتاده؟ و هزار تا از این باب حرف و حدیث که چیزی نیست.تصمیم گرفته ام و این تصمیم خوبی است و جای گریه ندارد.پدر هم از آن طرف صدایش می آید که می گوید نگران نباشم.هر تصمیمی که بگیرم او و مادر در پشتم می باشند.
به خداوند خدا قسم که دوستشان دارم و نمی خواهم ناراحتشان کنم و دقیقاً به همین خاطر است که امروز تا به این جا آمده ام.که خیلی وقت ها از خیلی خواسته هایم گذشته ام تا آن ها به جایم تصمیم بگیرند و من تنها عمل کننده باشم.بر سر خوب یا بد بودن کار و افکارم بحث نمی کنم.تنها می دانم که امروز در این لحظه واقعاً همه چیز عوض شده.من، زندگی، آسمان.
تنها برایم دعا کن.کمی ترس برم داشته.احساس می کنم برخی از این تغییرات درست نیستند.شاید به خاطر این که بسیاری از حالاتم شده است تنفر و با خشم خاصی به زندگی نگاه می کنم.همیشه در زندگی وقتی چیزی یا کاری عصبانیم می کرد، می افتادم سر لج و از آن به بعد همه هم و غمم می شد درست انجام دادن و یاد گرفتن آن مورد اما این بار این مورد کمی بزرگ تر است.این مورد خود زندگی است و در حالی که هنوز آن احساس های نازک نارنجی و پروانه ای را از دست نداده ام ولی خشم، بی روحی و خستگی خاصی را هم با خود حمل می کنم.
والسلام
*
راستی از این می شنوم (دوباره) نماز می خوانی خوشحالم.می توانم حدس بزنم که مادرت چقدر در دل برایت خوشحالی می کند و از خدایش سپاسگذاری.من هم نیز.
راستی من هم نم نمک رو به سوی او برده ام.:)
*
حس غریبی دارم.حس یک دختر نیست.مخلوطی از حس زنانگی هم در آن موج می زند.دوستش ندارم ولی فکر می کنم باید باشد.شاید اتقضای سن است.چه می دانم.
توکل به خدا.
سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385 | 11:46 PM |
۱) در خانه ام.گریسته ام.بسیار.
صبح از خواب بلند می شوم.پایم دوبار می گیرد.دردش آن قدر زیاد است که دلم هوار می خواهد.کسی هم در خانه نیست تا یاریم دهد.از جایم نمی توانم تکان بخورم.کوچکترین تکانی باعث می شود تا ناله ام بگیرد.کمی می گذرد.پایم بهتر شده.بلند می شوم.لنگم.به روی خود نمی آورم.به اندازه کافی دیر شده باید شرکت بروم.امروز کوهی از کار دارم.بعد از مدت ها نمی دانم چه طور ولی دیگر می توانم با انرژی کار کنم.اگرچه می دانم این انرژی تنها به خاطر بچه های بخش است نه هیچ یک دیگر.
خسته ام.می خواهم با ماشین بروم.پایم آن قدر درد می کند و آن قدر لنگ می زنم که از توانایی ام در کنترل ماشین می ترسم و منصرف می شوم.
در خیابان تمام سعی ام این است که درد پا را تحمل کنم، صاف راه بروم تا که نمی دانم چه شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکرم مشغول است.حوصله کار ندارم.تنها این در ذهنم می چرخد:"بچه ها منتظرند.باید کنار تک تکشان حداقل ۳۰ دقیقه ای را بنشینی و و و و و و و و و و"
سر راه سری به بانک می زنم.مردک عوضی.همین یک کارم مانده بود که یک آدم ... به من گیر بدهد.تازه وارد.به همکارش می گویم مگر شما بیش از یک سال نیست من را این جا می بینید.همکارش تاییدم می کند و از او می خواهد که کارم را راه بیاندازد.گیر داده که گواهی نامه ات کپی است.برای من رییس بانک می آورد.احمق.حالم را بهم می زند.حالاتش من را به یاد آدم های موجی می اندازد.بحث می کنیم.می آیم بیرون.قسم می خورم که دیگر پایم را آن جا نگذارم.این کار را هم تا به آخر عمر خواهم کرد.
حال خوشی ندارم.با عصبانیت راه می روم.سعی می کنم خونسرد باشم.فکر می کنم که هر چه که مرتبط با شرکت است برایم دردسری بیش نیست.حالم بد است.می خواهم بروم و بدخلقی کنم.اولین سری پله ها را بالا می روم.دومین سری پایم دیگر بالاتر نمی رود.اشک در چشمانم جمع شده.پایم درد می کند.برمی گردم.زنگ می زنم که امروز نخواهم آمد.یک تاکسی بی سیم برای خانه.عینک آفتابی می زنم تا اشک هایم معلوم نباشند ولی یک عینک تا به کجای صورت را می تواند بپوشاند؟احساس می کنم از همه شان بدم می آید.از همه آن به اصطلاح خوش فکران.حالم خوش نیست.با وجودی که در تاکسی نشسته ام ولی درد پا را احساس می کنم و به خود نفرین می دهم که چرا با این وضع از خانه بیرون رفته ام.مگر آن ها اگر این مشکل را داشتند، می آمدند که حالا من کاسه داغ تر از آش شده ام.به جهنم.به درک.کارها پیش نرود.فکر می کنم امروز نمی روم و برای فردا هم بعد تصمیم خواهم گرفت.
آمده ام خانه و فکر می کنم دیگر نمی روم.می خواهم کار مستقلی شروع کنم ولی برای این کار باید ابتدا ادامه تحصیل داد.تدریس در دانشگاه شاید این بهتر باشد.این فکر را مدت هاست که در سر دارم.این را می گذارم در اولویت و برای کار دیگر بعداً فکر خواهم کرد.فکر می کنم اگر مادر بیاید و بخواهد که حداقل یک ماه دیگر تا تحویل همه کارهایم به کس دیگری باز به شرکت بروم، قبول نخواهم کرد.یک ماه که هیچ، حتی یک روز.شاید پشت تلفن برای پ. وضع بخش را توضیح دهم.آن هم فقط برای پ. نه هیچ کس دیگر و نه هیچ طور دیگری.
از خودم بدم می آید.از آن ها عصبانی ام.زندگی می خواهد به زانو درم بیاورد.زور می زنم.روی زندگی را کم خواهم کرد ولی نه با شرایط فعلی.می خواهم همه چیز را عوض کنم.
بی انصاف نیستم ولی نمی خواهم زور را قبول کنم.نمی خواهم قربانی خواسته های دیگران شوم.همین.والسلام.
ساعت ۱۱:۴۰
*
۲) گویی آرام ترم ولی سرم درد می کند.چشمانم می خواهند از حدقه بیرون بزنند.تمام سعی ام بر این است که منصفانه در مورد مردم و اتفاقات قضاوت کنم.نمی خواهم زمانی که خشمم فروکش کرد، زمانی که این دوران هم برای خودش تمام شد از فکرهایم پشیمان شوم.اما چیزی در مغزم مدام و بسیار محکم می کوبد که : آینده، آینده، آینده، آینده خودت
ساعت ۱۴:۴۶
سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385 | 2:48 PM |
نظرات [1]
حس نوشتن نیست.این دو روز اتفاقات بسیار افتاده.اتفاقاتی که به خاطر هر یک بسیار فکر کرده ام و بحث.اما دیگر نای نوشتن نیست.
سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385 | 00:06 AM |
نظرات [1]
یادداشت اول) امروز روز اول پاییز بود.من دیگر نه کلاسی داشتم، نه درسی و نه حسی.دیشب را تا دم دم های صبح بیدار بودم.امروز در راه شرکت به آن روح سرد و خسته ام فکر می کردم.به جسمی که از داخل می لرزد.به افکاری که چقدر متفاوت شده اند.به این که همیشه روز اول مهر حس و حال خودش را داشته ولی امروز این حس و حال دیگر آن حس و حال درس، کتاب، مدرسه، دوستان، معلم های جدید، به صف درآمدن، دویدن و هزار و یک مسخره بازی نبود.امروز در حین سردی، مصمم و آرام ترم.تنها دعایم برای تصمیمی که گرفته ام این بود : "خدایا در پایان این مرحله از زندگی خشمگین و متنفرم مساز."
به گونه ایی سر لج افتاده ام.گردونه بچرخ تا بچرخیم و چه کسی فکر می کرد روزی این گونه شوم و این تازه ابتدایش است.
*
یادداشت دوم)
مگر به شهر شما
قسم شما را به خدا
جنون عاشقی تماشا دارد
بسوزد آن که هست و هاشا دارد
من عاشقمو گنه کار
آیا همه شما بیگناهید
من گمرهمو بی قرار
آیا همه شما سربه راهید
آیا همه شما بیگناهید
*
و همه چیز در یک چشم بر هم زدن تمام می شود.
*
یادداشت سوم) تا ۵ صبح بیدار بودم و زندگی نامه اش را می خواندم.چقدر برایش اشک ریختم.چقدر از حالات امروزم را مدیون او هستم.
*
یادداشت چهارم) اگر استاد موسیقی ام باز از شمارش زمان هایم ایراد می گرفت دچار یاس در موسیقی می شدم.با خود می کردم که اگر هیچ چیز نتواند مرا به زمین بیاندازد این ساز لعنتی خواهد توانست.اما بعد از حرف هایی که با استادم زدم و تشویقی که کرد سازم را دوست دارم.ساز زدنم را دوست دارم.
*
یادداشت پنجم) وارد کلاس که شدم استاد در حال نواختن بود.از چهره اش به خوبی می شد، فهمید که در حالی است که باید دقایقی را برای خود بنوازد.روی صندلی گوشه کلاس نشستم و چقدر آن سوز آهنگش مرا به یاد آخرین دیدارم با مادربزرگ می انداخت و چقدر دردناک تر است که نمی توانی در جایی چشم های پر شده ات را پنهان کنی و چقدر خوشحال کننده است که استاد در حال خودش است و تو را نمی بیند.
*
یادداشت ششم) خلاصه تر از آنی که فکر می کردم نوشتم.
شنبه 1 مهر ماه سال 1385 | 11:39 PM |
نظرات [2]